کد خبر : 9065
تاریخ انتشار : جمعه 30 آبان 1404 - 13:30

روایت اختصاصی ماه‌خبر از لحظه شهادت سردار شهید محمود رئیس‌قنواتی از زبان تنها شاهد لحظه شهادت؛ جانباز سرافراز حاج حسین گله‌داری

روایت اختصاصی ماه‌خبر از لحظه شهادت سردار شهید محمود رئیس‌قنواتی از زبان تنها شاهد لحظه شهادت؛ جانباز سرافراز حاج حسین گله‌داری
ماه‌خبر در یک گفت‌وگوی اختصاصی با حاج حسین گله‌داری، تنها شاهد عینی لحظه شهادت سردار محمود رئیس‌قنواتی در عملیات فتح‌المبین، روایتی بی‌سابقه و کمتر شنیده‌شده از این فرمانده شهید ماهشهری را منتشر می‌کند.

به مناسبت روز قهرمانان ملی، بازخوانی روایت‌ها و فداکاری‌های مردان بزرگ این خاک ضرورتی دوباره یافته است؛ مردانی که از شهرها و روستاهای خوزستان، به‌ویژه شهرستان بندرماهشهر، در سخت‌ترین روزهای تاریخ ایران، جان خود را سپر میهن کردند. در میان آنان، نام سردار شهید محمود رئیس‌قنواتی همچون ستاره‌ای می‌درخشد؛ فرمانده‌ای جوان، محبوب و شجاع که روایت دقیق لحظه شهادتش تاکنون کمتر بیان شده بود.

ماه‌خبر برای نخستین‌بار، روایت کامل و دست‌اول این واقعه را از زبان تنها شاهد لحظه شهادت، جانباز سرافراز حاج حسین گله‌داری، ثبت و منتشر می‌کند.

آغاز دیدار در روستای دهملا

روز جمعه ۴ آبان ۱۴۰۴، به همراه گروه خبری راهی روستای دهملا از توابع شهرستان هندیجان شدیم؛ زادگاه مردی که سال‌ها در سپاه پاسداران خدمت کرده و ۹۰ ماه حضور در خطوط مقدم، چهار بار مجروحیت و سابقه همراهی با رزمندگان ماهشهری و هندیجانی را در کارنامه خود دارد.

حیاط خانه روستایی حاج حسین، باصفا و آرام بود. با چهره‌ای گشاده و لبخند مهربان، ما را پذیرفت و در نخستین دقایق گفت‌وگو، هنوز هم خشم فروخورده یک رزمنده نسبت به تجاوزگران بعثی در کلامش موج می‌زد؛ گویی برای او و یارانش جنگ هرگز تمام نشده است.

حاج حسین: بسم‌الله الرحمن الرحیم و بهی نستعین، والله خیرُ ناصرٍ و معین. قال الله تعالی فی کتابه حکیم: إِنَّ اللّهَ اشْتَرَىٰ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رجالا صدقوا ما عاهدا…الیه ومنهم من قضی نحبه ومنهم من ینتظر وما بدلوا تبدیلا،صدق الله العلی العظیم،.
اینجانب حسین گله‌داری، فرزند مرحوم مشهدی محمد، اهل و ساکن روستای دهملا بزرگ، از توابع شهرستان هندیجان. که در دوران دفاع مقدس به‌عنوان نیروی رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی افتخار ۹۰ ماه حضور مستمر در جبهه‌هاراداشته و چهاربار مجروحیت بوسیله تیر، نارنجک، خمپاره، موج انفجار و شیمیایی، در عملیات‌های مختلف را از آغاز تا پایان جنگ داشته‌ام.

ماه‌خبر: چه سالی به استخدام سپاه درآمدید و چه سالی بازنشسته شدید؟

حاج حسین:بنده یکم شهریور ۱۳۵۹، دقیقاً ۳۰ روز پیش از آغاز جنگ تحمیلی، به استخدام رسمی سپاه هندیجان درآمدم. پس از تشکیل ناوتیپ کوثر در ماهشهر، از نیروهای مؤسس و هسته ی اولیه نیروی دریایی سپاه درمنطقه بودم.
در سال ۱۳۸۹ پس از ۳۰ سال خدمت نظامی، به شرف بازنشستگی نائل گردیدم.

ماه‌خبر: دوران خدمت شما هم‌زمان بود با بحران‌ها و اتفاقات مهم کشور؛ از آشوب‌های ابتدای انقلاب گرفته تا جنگ و تهدیدهای مرزی. آیا هرگز با خود نگفتید ای کاش در دوره‌ای آرام‌ تر زندگی می‌کردید؟

حاج حسین:باد با شمع خاموش کاری ندارد…
لذت‌ بخش‌ترین حس برای یک انسان این است که بداند مؤثر است. دفاع از وطن و شرافت در سخت‌ترین شرایط، زیباترین لحظات زندگی من بود.

ماه‌خبر: جنگ را در دو کلمه توصیف می‌کنید؟

حاج حسین:آزمون مردانگی

ماه‌خبر: درباره شهید محمود رئیس قنواتی چه می‌دانید؟

حاج حسین:ایشان از دوستان بسیار صمیمی ما بود و فرماندهی گردان شهدای ماهشهر را بر عهده داشت. اگر بخواهم مختصر بگویم: جوانی شجاع، مؤمن، پاک وبی آلایش بود که مانند بسیاری از جوانان آن زمان، دفاع از عزت ایران را بر نشاط و آسایش جوانی ترجیح داد و مردانه در برابر دشمن ایستاد.

ماه‌خبر: از ویژگی‌های اخلاقی ایشان بفرمایید.
پاسخ: شهید محمود، فردی آرام، خنده‌رو و بین رزمندگان محبوب القلوب بود. هر جمله‌ای که می‌گفت، در پایان آن لبخندی دلنشین بر لب داشت. مردی خطرپذیر بود؛ بارها سخت‌ترین و خطرناک‌ترین مأموریت‌ها را انجام می‌داد.
اتفاقاً دلیل شهادتش نیز در عملیات فتح‌المبین نتیجه یک حرکت بسیار شجاعانه از سوی ایشان بود که اگر بخواهید، توضیح می‌دهم.

ماه‌خبر: با تمام وجود مشتاق شنیدن هستیم. لطفاً از روز شهادت ایشان بفرمایید.

حاج حسین: اجازه بدهید از یک روز قبل از شهادت محمود، خاطره‌ای تعریف کنم که بی‌ ارتباط با آن روز نیز نیست

پیش از عملیات فتح المبین، ما در منطقه‌ای به‌ نام رقابیه مستقر بودیم. دشتی باز، اما در میان تپه‌ هایی پراکنده. به‌دلیل احتمال بمباران هوایی، فرماندهان دستور دادند که هر نفر جان‌پناهی برای خود حفر کند.
من نیز مانند سایرین مشغول کندن جان‌پناه شدم و نزدیک غروب کارم تمام شد

یکی از دوستان که بنا ندارم نام اصلی‌ اش را بگویم و او را به‌ نام مستعار عبدالله خطاب می‌کنم، همان زمان آمد و پس از سلام و احوال‌پرسی کنارم نشست. از هر دری گفت‌وگو کردیم تا وقت خواب شد.

به عبدالله گفتم: خوابم میاد.
گفت: اجازه بده من هم همینجا بخوابم!
گفتم: این جان‌پناه فقط به اندازه خودم جا دارد.
خندید و گفت: من هنوز جان‌پناهی حفرنکردم. اگر بیرون بمانم، مسئولین سراغم را می‌گیرند. امشب مزاحمت می‌شوم!

من هم پذیرفتم اما گفتم خوب حداقل خودت بگو چگونه بخوابیم؟

او پیشنهاد کرد که کتابی بخوابیم؛ یعنی به پهلو پشت به پشت هم داده و بخوابیم تا جا برای هر دو باشد! همان‌طور هم خوابیدیم؛ اما چه خوابی؟ کوچک‌ ترین حرکتی باعث می‌شد خاک روی سر و صورت‌ مان بریزد! خلاصه هیچ‌کدام لحظه‌ای نخوابیدیم. من در دل تصمیم گرفتم که انتقام این بی‌خوابی را از او بگیرم! (با خنده)

نزدیک اذان صبح، هنگام وضو، به عبدالله گفتم:
خواب عجیبی درباره‌ ات دیدم.
پرسید: خیــر باشه؟
گفتم: برایم یک سینی انگور و پارچ شربت قرمز آوردند، و همه را دادم به تو!
عبدالله گفت: خو تعبیرش چیست؟

گفتم: من نمی‌دانم؛ بعد از نماز بریم سنگر تبلیغات از حاج‌ آقا بپرسیم.
به بچه‌ها هم نقشه ام را توضیح دادم، آن‌ها خندیدند و گفتند: نصف حقشه!

رفتیم سراغ روحانی تبلیغات. سه‌ نفره مثلث‌وار ایستاده بودیم؛ عبدالله راس مثلث وروبرویمان بود، خواب را بدون ذکر نام تعریف کردم ، روحانی هم که جوانی کم تجربه بود، بی‌درنگ و با جدیت گفت:
بسمه تعالی این برادرمان به‌زودی به فیض عظیم شهادت نائل می‌شود.

هنوز جمله تمام نشده بود که عبدالله ناگهان سیلی محکمی به صورتم نواخت! چنان زد که برق از چشمانم پرید! روحانی مات و مبهوت فقط نگاه می‌کرد. من هم از یک‌طرف به هدفم رسیده بودم و از طرفی شوکه بودم که چطور جرأت کرده مرا سیلی بزند! (خنده)
از روحانی تشکر کردم و به راه افتادم، عبدالله پشت‌سرم می‌آمد و غر می‌زد. من هم نمک روی زخمش می‌پاشیدم و می‌گفتم:
شهادت افتخار بزرگی‌ست؛ خوشا به حالت!
در ادامه بهش گفتم بیا تعدادی از گونی هارو باهام بردار بریم، گفت گونی تو سرت بخوره من که قراره شهید بشم گونی میخوام برا سر قبرم…(خنده)نزدیک بچه ها رسیدیم ،
نگاه کردم دیدم آنها سفره صبحانه را پهن کرده اند رفتم به طرفشون.

سر سفره صبحانه بازم زمینه چینی لازم رو با بچه ها انجام دادیم، وقتی عبدالله اومد بهش گفتیم: بیا بخور.
گفت: اشتها ندارم…
عموکریم که از رزمندگان آبادانی بود و از نظر سنی هم از همه ما بزرگ تر و البته فردی دنیا دیده و با تجربه، گفت:عبدلی چهره‌ات نور بالا میزنه معلومه به همین زودیها شهید میشی،
عبدالله بدتر ترسید بطوری که فی الواقع در کوله پشتی خودش مچاله شد! (خنده)

در همین حال، پیک رسید و گفت:عملیات شروع شده! آماده حرکت باشید!
همه تجهیزات و ملزومات رو برداشتیم. تنها عبدالله گفت:من با ایشون (یعنی من) نمی‌یام!
و نیامد!

آغاز درگیری های شدید در منطقه تپه سبز

ما حرکت کردیم و وارد منطقه‌ای شدیم که به آن تپه‌ سبز می‌گفتند. صحنه سختی بود:
دو ردیف تپه موازی، و میان‌ شان دشتی باز که باید با دید وسیع واطراف کامل دشمن از آن عبور می‌کردیم. عراقی‌ ها بر تپه‌های مشرف، مسلط بودند و با حجم سنگین آتش، مانع پیشروی می‌شدند.

تعدادی از بچه‌ها همان ابتدای مسیر به شهادت رسیدند… خدا رحمت‌شان کند.

ما ازتپه های سمت راست، حالت آفندی گرفتیم و با سختی زیاد کمی پیش رفته ومستقر شدیم.

شهید محمود رئیس قنواتی منو صدا زد گفت بیا با هم بریم جلوتر را بسنجیم، شاید تونستیم راهی برای نفوذ جمعی پیدا کنیم،
با هم و با هر سختی که بود چند تپه دیگر به جلو رفتیم.

در تبادل آتش بودیم که شهید محمود رئیس قنواتی به من گفت:حسین! برو عقب چند نفر نیرو بیار؛ کمک لازم داریم.

ساعت حدود ۱۱ صبح بود و روشنایی کامل. رفت‌وبرگشت زیر آتش دشمن تقریباًجزء محالات بود. اما گفتم:توکل بر خدا.

همان موقع با لبخند همیشگی‌ گفت:
اگه برگشتی… برام آب هم بیار.

خودم را به سرعت به نیروهای عقب رساندم. از ارتشی‌ها نفر نارنجک تفنگ‌انداز خواستم؛ چیزی که ان دوران در رزم و سازمان ما وجود نداشت ، یکی از نیروهای ارتشی داوطلب شد همراهم بیاد. اما فرمانده‌اش با تندی و ناسزا، به آن نفر گفت:این‌ها عقل‌شان را از دست داده‌اند؛ کسی جلوتر نمی‌ تواند برود بتمرگ سر جات!

بالاخره یکی از بچه ها سپاه به‌ نام محمدعلی گفت: من می‌یام.

هنوز صحبت‌ مان تمام نشده بود که از شانس بد، گلوله‌ ای دقیقاً زیر چشم محمد علی یا پیشانی او نشست و از دیگر سوی صورتش خارج شد. خون فواره زد بیرون. به‌سرعت با چفیه‌اش صورتش را بستم و وارونه اش کردم…

محمدعلی باتوجه به ضعفی که برش مستولی شد نتوانست مرا همراهی کند.

ناچارخودم تنهادوباره به‌ سمت محمود حرکت کردم.

همراهی شهید مهدی واحدیان

در مسیر جلو رفتن بودم، که شخصی از پشت سرپاچه شلوارم را کشید! برگشتم؛
آن شخص کسی نبود جز شهید گلگونکفن مهدی واحدیان، جوانی شایسته، مؤدب و بسیار شجاع.
گفتم:
مهدی! چرا آمدی؟
گفت:دیدم کسی همراهت نشد؛ دلم نیومد تنها بری.

با هم رسیدیم به آخرین تپه.منکه قبل از حرکت بسوی اونور تپه ،به آهستگی طرف دیگر را دید میزدم دیدم چند نفرنظامی آن طرف آخرین تپه هستند.

ظن اولیه ما این بود که عراقی‌ هستند. مهدی گفت:نارنجک می‌ندازیم روشون!

گفتم: صبر کن؛ شاید نیروهای خودی باشند.
ادامه دادم، من میرم پایین اگه درگیر شدم نارنجک بنداز درغیراینصورت منتظرم بمان، وبدان نیروها خودی هستند.
با سرعت تمام به پایین غلطیدم.
درست بود: نفرات ارتش خودمان بودند که پس از شکست در منطقه بصورت دسته ها و گروه های کوچک متفرق شده بودند و از راه شیار های بین تپه ها خودشون رو به آن قسمت رسانده بودند که شاید بتوانند راهی پیدا کنند که به نیروهای خودی وصل شوند.

لحظه رسیدن به پیکر شهید محمود رئیس قنواتی

اینجا بود که چشمم به پیکر خونین محمود افتاد…
گلوله‌ای به گلوی مبارکش اصابت کرده بود و باعث شهادتش شده بود.
دلم سوخت اما کاری هم ازم برنمیومد…
از نیروهای ارتش پرسیدم: وقتی رسیدید زنده بود؟ آیا آبی هم قبل ازشهادت نوشید،؟ چون موقعی که از او جدا شدم خیلی تشنه بود»
گفتند:
بله؛ زنده بود و آب هم داشتیم؛ و به او دادیم…
خیالم راحت شد که شهید، تشنه از دنیا نرفته بوده.
الحمدلله .انالله وانا الیه راجعون.

ارتشی‌ها گفتند:دیگر برنمی‌گردیم؛ دشمن مسلط است؛فعلا میمانیم، چون بالا رفتن از این تپه ها یعنی مرگ حتمی.

من و مهدی همان‌ گونه که آمده بودیم، با سختی بسیار برگشتیم. فرماندهی تیپ دستور عقب‌نشینی تاکتیکی داده بود. محمدعلی همان مجروحی که به پیشانی اش تیر خورده بود را روی کمرم گذاشته و سینه‌خیززیر شدیدترین آتش دشمن که بواقع زمین راشیار میداد به سمت باقی نیروهایی که درسمت دیگر بودند حرکت کردم.

ناگهان پشتم احساس سبکی کرد؛متوجه شدم محمد علی بلند شده وبه سرعت در حال دویدن است. (با لبخند)باهر زحمت به نیروهای دیگر ملحق شدیم،
شب مقرر شد که از تاریکی استفاده کرده و پیکر محمود را بیاوریم؛اینجا باید کسی راهنما میشد،همه گفتند حسین جان آخرین نقطه تو با محمود بودی با تعدادی از بچه ها بروید و پیکر شهید را برگردانید، اما با توجه با جابجایی های مکرر در بحبوحه درگیری و عملیات، فی الواقع محل دقیق شهادت شهید را فراموش کرده بودم.

در همان فکر بودیم که عبدالله(همان که مثلا خواب شهید شدنش را دیده بودم) بلند شد وگفت من میدانم پیکر شهید کجاست!!!
و بلافاصله با تعدادی از بچه ها رفته و پیکر مطهر شهید را آوردند.
از آنجا که عبدالله و تعدادی دیگه از بچه ها در سمت چپ منطقه بودند و ما در سمت راست.
بعداً از او پرسیدم:
تو چطور میدانستی محمود کجا شهید شده؟
گفت:
از وقتی که جریان آن خواب را گفتی، ازت چشم برنداشتم! با خودم گفتم اگر واقعاً خواب دیده باشد، من شهید می‌شوم. اگر دروغ هم باشد، حسین منو می‌کشه تا خوابش را راست جلوه دهد! پس ازت چشم برنداشتم!(خنده‌)

این هم داستان خواب کتابی که تقدیمش میکنم به روح پاک و مطهر شهدای دفاع مقدس علی الخصوص شهیدان محمود رئیس قنواتی ودیگر شهدایی که آن روز ودیگر ایام به شهادت رسیدند.

سخن پایانی حاج حسین

ماه‌خبر: حاج‌آقا! حقیقتاً چه روایت زیبا، صادقانه و پر از احساس… بخش کوچکی از تحمل‌ناپذیرترین لحظات دفاع از وطن را برای ما زنده کردید.

حاج حسین: عرضی نیست… فقط سپاس که یاد ما کردید.
پیام من به همه آحاد جامعه علی الخصوص مسئولین حال وآینده این است:
فراموش نکنید امنیت وجایگاه امروز شما، مرهون خون‌ های پاک جوانانی است که در اوج صداقت، شهامت و ایثار پرپر شدند…
پس تامینوانید در هر جایگاه، خدمتگزاران صدیق وبی ریا باشید،شهدا جزاین از شما انتظاری ندارند.

ازراست به چپ
جانباز حسین گله داری، شهید محمود رئیس قنواتی، شهید مجید ابوعلی

برچسب ها : ، ،

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.